دلشوره های من
دوره کاردانی دوره عجیبی بود از دست خودم خسته شده بودم انگار یه جورایی خدا دستش رو به سمتم دراز کرده بود منتظر بود بگیرمش من داشتم تغییر میکردم همه چیزم داشت تغییر می کرد بهش نزدیکتر شده بودم نماز می خوندم حتی حجابم رو هم کامل کردم من الان دانشجوی کارشناسی هستم از آذر 88 عملا این کار رو ترک کردم اما تو این مدت گاهی اوقات پام می لغزه از عهد و پیمان هایی که با خودم و خدا بستم دور میشم این جور وقت ها خیلی کلافه میشم با اینکه عملا دیگه کاری انجام نمیدم هنوز نتونستم از رویاهای تحریک امیزی که بهشون از دوران راهنمایی اعتیاد پیدا کردم رها بشم این من رو خیلی اذیت میکنه ارامشی عجیبی با مرور این رویاها سراغم میاد می دونم به عذاب وجدانی که بعدش سراغم میاد نمی ارزه ولی هنوز نتونستم از دستشون رها بشم استرس زیادی دارم اینکه دیگران بفهمن اینکه اگر ازدواج کنم همسرم متوجه بشه حتی گاهی اوقات فکر می کنم چون از نه سالگی این کار رو شروع کردم شاید شکل ظاهری بدنم تغییر کرده باشه همسر آینده ام این رو متوجه بشه یا اینکه بعد از ازدواج نتونم وظایف زناشوییم رو مثل بقیه دخترهای دیگه انجام بدم این فکرها داره دیوونم میکنه ...

منوی اصلی